نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز بااو نمی خواهی من به گمانم ، زندگی باید همین باشد. اما من که خوب می شنا سمت . تو را بارها در انتهای رویای غریب دیده بودم . هر که را دیدم خیانت کرد و رفت هر که با من بود یار من نبود هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت خود ندانستم از این غمها چه سود برای آن عاشق بیدلی می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست چه روزها و شبهایی را که با یادش سپری کردم مونس و یاور تنهایی هایش شدم مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باورکند برای آن می نویسم که معنای انتظار را ندانست یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی

غریب آمدی و آشنا رفتی 

برای آن می نویسم که روزی دلش مهربان بود
مي نوسيم تا بداند دل شكستن هنر نيست
نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم
مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی
گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در باران
چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی
تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم
بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی
و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی
ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی
همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی
چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی
| Design By : RoozGozar.com |



